تبليغاتX
"اشــك قلــــــــــــــــــم"
"اشــك قلــــــــــــــــــم"
مذهبي،سياسي،فرهنگي، عاشقانه و ديگر هيچ!...

 
تاريخ : یکشنبه 24 اردیبهشت1391

حدثنى محمد بن موسى المتوكل رضى الله عنه قال حدثنى محمد بن جعفر قال حدثنى موسى بن عمران قال حدثنا الحسين بن يزيد عن على بن ابى حمزه عن ابى بصير عن ابى عبدالله عليه السلام قال سمعته يقول اوحى الله عزوجل الى داود النبى عليه السلام يا داود ان عبدى المومن اذا اذنب ذنبا ثم رجع و تاب من ذلك الذنب و استحيا منى عند ذكره غفرت له و انسيته الحفظه و ابدلته الحسنه و لا ابالى و انا ارحم الراحمين .

الهي العفو!...


ترجمه :
 راوى مى گويد: شنيدم كه امام صادق عليه السلام فرمودند: خداوند عزوجل به داود پيامبر عليه السلام وحى كرد: اى داود! همانا اگر بنده مؤ من من گناه كند، آنگاه بازگردد و از آن گناه توبه كند و هنگام ياد آورى آن از من خجالت بكشد، حتما ان را آمرزيده ، آن گناه را از ياد فرشتگان نويسنده گناهان برده ، آن گناه را تبديل به حسنه نموده و برايم اهميت ندارد و من مهربانترين مهربانانم!

 

"ثواب الاعمال و عقاب الاعمال"   


برچسب‌ها: توبه

ارسال توسط ابوالفضل
 
تاريخ : شنبه 26 فروردین1391

YA ZAHRA

اى رسول خدا(ص ) از سوى من و از جانب دخترى كه اينك در كنارت آرميده و شتابان به سويت آمده است بر تو سلام باد. خواست خدا چنين بود كه او از همه زودتر به تو بپيوندد. اى رسول خدا (ص ) از دورى دختر برگزيده ات كم صبر و بى تاب و توان گشته ام و تحمل فقدان برترين بانوان جهان كار ساده اى نيست ، اما پس از آن دورى دردناك و مصيبت سخت در گذشت تو (كه هيچ مصيبتى با آن برابر نيست ) اينك جا دارد كه شكيبا باشم و آنچنان كه در جدايى تو صبر پيشه كردم و مرگ دخترت نيز شكيبا باشم .
مگر نه اين اسنت كه تو بر روى سينه من جان دادى و من خود سر تو را بر بالش لحد نهادم ؟ آرى در كتاب خداست كه پايان زندگانى همه بازگشت به سوى خداست و اين حقيقت را بايد به بهترين وجه پذيرفت .
اى رسول خدا(ص ) اينك امانت و گروگانت برگردانده و باز پس داده مى شود و زهرا از دست من ربوده مى شود. پس از او آسمان و زمين زشت مى نمايد، اما اندوه من پيوسته و جاويد است و شبهايم بى خواب خواهد بود. اين حزن و اندوه تا هنگامى كه خداوند براى من نيز همان سرايى را برگزيند كه تو در آن ماءوا گرفته اى ، همواره و هميشگى است .
مرگ زهرا زخمى بر دلم نشاند كه جراحت آن كشنده است ! به خدا شكايت مى برم و دخترت را به تو مى سپارم . بزودى دخترت آگاهت خواهد كرد كه چگونه امتت بر آزارش همدست شدند. هر چه مى خواهى از او بپرس با اصرار از او بخواه تا اندكى از انبوه بار غمهايى كه در سينه داشت و اينجا فرصت گشودن نيافت ، برايت بازگويد. آنچه خواهى از او بجو، كه راز دل به تو خواهد گفت . بزودى خدا كه بهترين داور است ميان او و ستمكاران داورى نمايد.
بار ديگر سلام بر شما باد! اما اين سلام ، سلام توديع است ، نه از ملال و خستگى و نه از سر خشم و ناسپاسى است . اگر مى روم نه از آن جهت است كه خسته ام و اگر بمانم نيز نه بدان دليل است كه به وعده هايى كه خداوند به شكيبايان داده است ، بد گمانم .
افسوس ، افسوس ، اگر چيرگى كسانى كه بر ما مستولى شدند در ميان نبود. براى هميشه در كنار قبرت مى ماندم و روزگار را به اعتكاف در كنارت مى گذراندم از اين مصيبت بزرگ چون فرزند مرده فرياد مى كشيدم و جوى اشك از ديدگان به راه مى انداختم .
خدا گواه است كه دخترت پنهانى به خاك رفت . هنوز چندان از مرگ تو نگذشته و نام تو در ميان مردم كهنه نشده بود كه حق او را بردند و ميراث او را خوردند.
اى رسول خدا(ص ) به خدا شكايت مى كنم و دل را به تو خوش مى دارم . درود خدا بر تو باد و رضوان و سلام خدا بر فاطمه .

كافى ، ج 1، ص 458؛ بحار، ج 43، ص 211

 


برچسب‌ها: علي, فاطمه, فاطميه

ارسال توسط ابوالفضل
 
تاريخ : شنبه 19 فروردین1391

در بنى اسرئيل عابدى بود كه دنبال كارهاى دنيا هيچ نمى رفت و دائم در عبادت بود، ابليس صدايى از دماغ خود در آورد كه ناگاه جنودش جمع شدند، به آنها گفت :

چه كسى از شما فلان عابد را براى من مى فريبد؟ يكى از آنها گفت : من او را مى فريبم .
ابليس پرسيد: از چه راه ؟ گفت : از راه زن ها. شيطان گفت : تو اهل او نيستى و اين ماءموريت از تو ساخته نيست ، او زنها را تجربه نكرده است . ديگرى گفت : من او را مى فريبم . پرسيد: از چه راه بر او داخل مى شوى ؟ گفت : از راه شراب ، گفت : او اهل اين كار نيست كه با اينها فريفته شود. سومى گفت : من او را فريب مى دهم ، پرسيد: از چه راه ؟ گفت : از راه عمل خير و عبادت ! ، شيطان گفت : برو كه تو حريف اويى و مى توانى او را فريب دهى .
آن بچه شيطان به جايگاه عابد رفت و سجاده خود را پهن كرده ، مشغول نماز شد، عابد استراحت مى كرد، شيطان استراحت نمى كرد. عابد مى خوابيد، شيطان نمى خوابيد و مدام نماز مى خواند، بطورى كه عابد عمل خود را كوچك دانست و خود را نسبت به او پست و حقير به حساب آورد و نزد او آمده ، گفت : اى بنده خدا به چه چيزى قوت پيدا كرده اى و اينقدر نماز مى خوانى ؟ او جواب نداد، سؤ ال سه مرتبه تكرار شد كه در مرتبه سوم شيطان گفت : اى بنده خدا من گناهى كرده ام و از آن نادم و پشيمان شده ام ؛ يعنى توبه كرده ام ، حال هرگاه ياد آن گناه مى افتم به نماز قوت و نيرو پيدا مى كنم .
عابد گفت : آن گناه را به من هم نشان بده تا من نيز آن را مرتكب شوم و توبه كنم كه هر گاه ياد آن افتادم بر نماز قوت پيدا كنم . شيطان گفت : برو در شهر فلان زن فاحشه را پيدا كن و دو درهم به او بده و با او زنا كن . عابد گفت : دو درهم از كجا بياورم ؟ شيطان گفت : از زير سجاده من بردار. عابد دو درهم را برداشت و راهى شهر شد.
عابد با همان لباس عبادت در كوچه هاى شهر سراغ خانه آن زن زناكار را مى گرفت . مردم خيال مى كردند براى موعظه آن زن آمده است ، خانه اش را نشان عابد دادند. عابد به خانه زن كه رسيد، مطلب خود را اظهار نمود. آن زن گفت : تو به هيئت و شكلى نزد من آمده اى كه هيچ كس با اين وضع نزد من نيامده است جريان آمدنت را برايم بگو، من در اختيار تو هستم . عابد جريان خود را تعريف نمود. آن زن گفت : اى بنده خدا! گناه نكردن از توبه كردن آسانتر است وانگهى از كجا معلوم كه تو توفيق توبه را پيدا كنى ، برو، آن كه تو را به اين كار راهنمايى كرده شيطان است . عابد بدون آن كه مرتكب گناهى شود برگشت و آن زن همان شب از دنيا رفت ، صبح كه شد مردم ديدند كه بر در خانه اش نوشته كه بر جنازه فلان زن حاضر شويد كه اهل بهشت است ! مردم در شك بودند و سه روز از تشييع خوددارى كردند، تا خدا وحى فرستاد به سوى پيامبرى از پيامبرانش  كه برو بر فلان زن نماز بگزار و امر كن مردم را كه بر وى نماز گزارند. به درستى كه من او را آمرزيده ام ، و بهشت را بر او واجب گردانيدم ؛ زيرا كه او فلان بنده مرا از گناه و معصيت بازداشت.

وسائل الشيعه-جلد11


برچسب‌ها: توبه

ارسال توسط ابوالفضل
 
تاريخ : سه شنبه 9 اسفند1390

امام روح الله...

مردم شجاع ایران با دقت تمام به نمایندگانی رای دهند که متعبد به اسلام و وفادار به مردم باشند و در خدمت به آنان احساس مسئولیت کنند،و طعم تلخ فقر را چشیده باشند ،و در قول و عمل مدافع اسلام پاهبرهنگان زمین،اسلام مستضعفین،اسلام رنجدیدگان تاریخ ،اسلام عارفان مبارزه جو،اسلام پاک طینتان عارف،و در یک کلمه ،مدافع اسلام ناب محمدی((ص))باشند و افرادی را که طرفدار اسلام سرمایه داری ،اسلام مستکبرین،اسلام مرفهین بی درد،اسلام منافقین ،اسلام راحت طلبان،اسلام فرصت طلبان و در یک کلمه ،اسلام آمریکایی هستند طرد نموده و به مردم معرفی نمایند و از آنجا که مجلس خانه همه مردم و امید مستضعفین است،در شرایط کنونی نباید کسی انتظار داشته باشد که حتما نمایندگان باید از گروه و صنف خاصی باشند.باید توجه داشت که هنوز خیلی از مسائل وجود دارد که به نفع محرومین باید حل و فصل شود و تمییز بین کسانی که در تفکر خود خدمت به اسلام و محرومان را اصل قرار داده اند با دیگران مشکل نیست.

(صحیفه ﺍﻣﺎﻡ- ﺟﻠﺪ ۲۱- صفحات ۱۰ و ۱۱)

و اما!...

چشم منو امر ولي ، جان منو سيد علي!...

آقا يكبار ديگر با حضورمان ثابت مي كنيم كه "حضور مردم در انتخابات كشور را پيش مي برد" و گويي يعني كه حضور من و تو سيلي محكم ديگري ست بر چهره صهيونيزم جهاني و يك گام نزديك شدن به پيروزي جهاني اسلام بر كفر! "به اميد ظهور مولا و سرورمان كه صد البته نزديك است". "انهم يرونه بعيدا و نراه قريبا"...

 


برچسب‌ها: انتخابات

ارسال توسط ابوالفضل
 
تاريخ : یکشنبه 23 بهمن1390

" آقـــــا " يكبار ديگر ثابت كرديم كه " ما اهل كوفه نيستيم ، علي تنها بماند "!

لبيك يا امام...

و اما!

تجلي بصيرت در ميبد يزد!....

تجلي بصيرت در ميبد يزد!...


برچسب‌ها: 22 بهمن

ارسال توسط ابوالفضل
 
تاريخ : شنبه 8 بهمن1390

«بسم رب الشهدا»

همسفر شهدا سيد عليرضا مصطفوي...

اين بار جهاد اكبر شروع شده بود ولي با تركش ناسزا و با آرپيجي فساد!

علمداران نسل بعد در اين فكر بودند كه در آتش باران مزدوران قلم به دست و روشنفكران غرب زده چه بايد كرد؟!

تا آنكه يكي از بچه بي سيم زد!

رفتيم تا بگوييم هستيم. شور و حال عجيبي در هر شهر و ديار بود. عطر كربلا از مناطق جنگي به مشام مي رسد.

بسيجيان به خوبي فهميده بودند آغاز عصر توبه بشريت شروع شده است! آنها به خوبي درك كرده بودند كه علمداران عرصه ظهور هستند. وقتي جنگ به پايان رسيد همه فكر كردند كه مبارزه نيز پايان يافته! اما بسيجيان مي دانستند كه:

" چه جنگ باشد ، چه نباشد راه من و تو از كربلا مي گذرد".

 

* يكي از دست نوشته هاي همسفر شهدا سيد عليرضا مصطفوي برگرفته از كتاب همسفر شهدا.

براي آشنايي بيشتر با اين يادآور شهدا كليك كنيد! باشد كه راهشان را ادامه دهيم!


برچسب‌ها: همسفر شهدا

ارسال توسط ابوالفضل
 
تاريخ : چهارشنبه 7 دی1390

" روز نهم ديماه به واسطه حركت عظيم و فوق العاده مردم در تاريخ ماندگار شد. "

 امام خامنه ای ( حفظه الله )

9 دي... 

به كوري چشم دشمنان!

«چهارشنبه، اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، راننده‌اش می‌گفت؛ ۲۲ بهمن، نوشابه و ساندویچ هم می‌دهند. ما ۲۲ بهمن هم می‌آییم. برای چنین ملتی که جانش بر کف است، جان باید داد. جمهوری اسلامی به مردمش می‌رسد؛ حرفی هست؟! ما با رهبرمان آنقدر «نداریم» که هر وقت اراده کنیم، چفیه‌اش را می‌گیریم؛ حرفی هست؟! آنقدر دوستش داریم که با یک اشاره‌اش نشانی خیابان انقلاب را می‌گیریم و می‌آییم، ساندیس هم می‌خوریم؛ حرفی هست؟! سران غرب به فکر مردمان خود باشند که اول سال نو از سرما یخ نزنند. ما اینجا رابطه‌مان با رهبرمان گرم گرم است».

" قسمتي از يكي از زيباترين دلنوشت هاي حسين قدياني در وبلاگ قطعه ۲۶ "

 

قابل توجه بعضي ها!...

امام خامنه اي (حفظه الله)


برچسب‌ها: امام خامنه اي, 9 دي

ارسال توسط ابوالفضل
 
تاريخ : پنجشنبه 1 دی1390

تيتراژ برنامه شروع شده است. موسيقي تيتراژ كه طرب آور است. تصاوير هم در جاي خود تعجب آور! دختري نماد برنامه را به شكلي عجيب در دست گرفته است. بگذريم ... برنامه به روي آنتن مي رود. مجري را با وضعيتي عجيب مي بيني. چادري نيم بند آن هم از نوع اندامي اش ( شما بخوان ملي ) پوشيده است! هر شب هم كه انواع و اقسام شال ها را به گردن مي اندازد! ( حتما در استوديو يخ آمده ديگر! ) با شور و هيجان عجيبي برنامه را شروع مي كند. بعد طبق معمول مي رود سراغ قاطي كردن مواد غذايي كه روي ميز چيده اند و به اصطلاح يك چيزي از آب در مي آورد. سوال پيامك برنامه را طرح مي كند! آنهم چه سوالاتي ! در طول روز دروغ مي گوييد يا نه ؟! علم بهتر است يا ثروت؟! و امثال اين جور سوالات!...

مهمانان برنامه را دعوت مي كند. خيلي صميمي سلام و عليك ميكند! از يك مرد دعوت كرده كه تاكنون سه زن دارد و از اين كارش هم خيلي راضي است! ،،، از همسر آلماني يك مرد ايراني دعوت مي كند و در حين برنامه از وي مي پرسد آيا مردان ايراني را دوست داريد؟! بگذريم كه خانم آلماني در كمال تعجب با صراحت مي گويد كه فقط همسر خود را دوست دارد. ،،، يك زوج را دعوت مي كند كه به اصطلاح از هم طلاق عاطفي گرفته اند! ( طلاق عاطفي ديگر چيست الله اعلم! ) ،،، از دو طلبه دعوت ميكند كه يكي ملبس و ديگري با لباس شخصي آمده ، با فرد ملبس خيلي صميمي گفتگو مي كند. آن شخص چشم دوخته به چهره مجري و پلك نمي زند ! خوب شايد رسانه مي طلبد كه كمي يك طلبه آن هم ملبس اينگونه برخورد كند و حيا را كنار بگذارد! قبل از معرفي خود هم پيروزي استقلال را به مجري تبريك مي گويد! بعد از خوش و بش ، مجري از وي مي پرسد كه چند سال داري و طلبه جوان با رويي گشاده در حالي كه هنوز چشم از جمال مجري بر نداشته پاسخ مي دهد: قابل شما را ندارد! ،،، در يكي ديگر از برنامه ها طرح تفكيك جنسيتي دانشگاه ها را به سخره مي گيرد! و از اين قبيل موضوعات ،  محورهاي اساسي برنامه را تشكيل مي دهند!

اين برنامه از رسانه جمهوري اسلامي به روي آنتن مي رود! جاي تعجب ندارد! از اين جور برنامه ها در رسانه ملي مسبوق به سابقه است! خوب حتما قصدشان خير است و مي خواهند جوانان ما عقده اي بار نيايند ديگر! يا نه حتما مي خواهند مخاطبان برنامه ماهواره اي كمتر شوند! وقتي در رسانه ملي اين برنامه ها ساخته شود ديگر جوان چه نيازي به " من و تو " و " بي بي سي " دارد! اشتباه نكنيد حتما نيت رسانه از به روي آنتن بردن چنين برنامه هايي اصلاح جوانان ماست آن هم از نوع آمريكايي اش! اسلام آمريكايي كه امام روح الله گوشزد مي كرد اينك در رسانه ملي تبليغ مي شود! تو مسلمان باش! نماز بخوان ، روزه بگير، خوب دوست دختر هم براي اينكه عقده اي نشوي داشته باش! چادر به سر كن اما هر جور مي خواهي رفتار كن!... عجب دانشگاهي ست اين رسانه ملي و عجب استاداني هم دارد و عجب درس هايي!...

اي كاش به توصيه هاي آقاي ما كمي عمل مي كردين! اي كاش...

"در مقابل تهاجم، عناصر مؤمن خودى مى‌توانند بایستند. عناصر مؤمن خودى را، هرجا که هستند، گرامى بدارید. حرف من این است. به عناصر خودى تکیه کنید. منظور من این نیست که اگر کسى، جوان انقلابى نیست، دستش را بگیرید بگذاریدش بیرون؛ نه. چه کسى چنین چیزى را مى‌گوید؟ اصلاً منطق اسلام که این نیست؛ منطق انقلاب که این نیست. میدان بدهید. به همه میدان بدهید. هرکس که مى‌خواهد براى این ملت کار کند، کار کند. من مى‌گویم اجازه‌ى منزوى شدن عناصر خودى را ندهید.
- این ملت، براى این‌که حیثیتش و کیان حقیقى و انسانى و اسلامى و انقلابى و فرهنگ ملى‌اش حفظ شود، احتیاج به مجاهدت و مقاومت و ایستادگى در مقابل تهاجم دشمن و تهاجم کردن به نقاط ضعف دشمن دارد. این کار را خودی‏ها مى‌توانند بکنند. من حرفم فقط همین است.
 من مى‌گویم: اگر مى‌خواهید هنر این کشور رشد و اعتلا پیدا کند، به هنرمند جوان مؤمن تکیه کنید. او مى‌تواند از اسلام و از انقلاب و از این کشور دفاع کند.
- و الا آن کارگردان یا تهیه کننده‌اى که وقتى فیلم را مى‌سازد، از پیش فکر مى‌کند که «این نکته را در این فیلم خواهم گنجاند، تا یکى از پایه‌هاى اعتقادى این نظام را هدف قرار دهم» که از اسلام و انقلاب دفاع نمى‌کند! با زبان خاص فیلم و با همان شکلى که در فیلم امکان دارد، کار خودش را انجام مى‌دهد. یعنى اکتفا نمى‌کند به این‌که به انقلاب کمک نکند. فیلم مى‌سازد براى این‌که به انقلاب حمله کند! از اول که این فیلم را مى‌سازد، یا این داستان را مى‌نویسد، هدفش این است که کارایى نظام اسلامى را زیر سؤال ببرد و بگوید: «این نظام اسلامى، کارایى ندارد.» از اولى که این مقاله را مى‌نویسد یا این اثر هنرى را تولید مى‌کند، هدفش این است که نشان دهد این دولت کارایى ندارد؛ توان اداره ندارد. این، درحال خدمت به مصالح این کشور است یا درحال خیانت؟ به این مى‌شود تکیه کرد؟! معلوم است که نمى‌شود تکیه کرد!
- ما البته تصمیم نگرفته‌ایم کسانى را که خیال کرده‌ایم خدمت نمى‌کنند یا خیانت مى‌کنند، یکى یکى به قانون معرفى کنیم؛ نه. هنوز خیلى کارها در این کشور در زمینه‌ى فرهنگى وجود دارد که باید انجام گیرد. منظورم این است که در محیط‏هاى فرهنگى، به نیروهاى مؤمن تکیه شود. این‏ها سدى در مقابل تهاجم فرهنگى هستند."
( از بيانات امام خامنه اي ( حفظه الله )  در مرداد ماه سال هفتاد و يك )


برچسب‌ها: جمع ما

ارسال توسط ابوالفضل
 
تاريخ : چهارشنبه 9 آذر1390

يا حسين...

بسم رب الحسين....

بزن بر سينه و بر سر / به حال آل پيغمبر در و ديوار مي گريد...

آنچه مي خوانيد شنيده ها و البته واقعياتي ست كه يك نوكر امام حسين (ع)  ( البته اگر آقا ما را به غلامي قبول كنند ) در اين چند شب گذشته از محرم به خاطر سپرده است. به راستي چرا سيد الشهدا حج را نيمه تمام رها مي كنند و به كربلا مي روند؟! آن هم چرا با همه اهل و عيال! چرا زينب (س) از شوهر خود اجازه همراهي برادر را مي گيرد؟!

امام حسين براي نجات دين خدا قيام كرد. " ان الحسين مصباح الهدي و سفينه النجاه " آري براي نجات دين خدا. اگر امام حسين (ع) شهيد نمي شدند از دين خدا هم اثري باقي نمي ماند! خليفه آشكارا شرابخوري مي كند ! مي بيني چه زيبا تعبير شده خواب رسول خدا! از منبر رسول الله چه كساني بالا رفته اند! عمر عمار را از خلافت كوفه بر مي دارد و ابوموسي اشعري را به جايش مي گذارد! به او مي گويد واي به حالت اگر يك قال رسول الله از دهان مردم كوفه بيرون بيايد . فقط به مردم بگو قرآن بخوانند! قرآن بدون تفسير رسول الله! نتيجه اش مي شود جنگ صفين! يكصد سال حضرت امير را لعن مي كنند! روايات جعلي مي سازند! نتيجه اش را در شام مي بيني! وقتي به مردم كوفه مي گويند اينها يعني حضرت زينب (س) و امام سجاد (ع) اهل بيت رسول الله هستند مي گويند مگر پيامبر جز معاويه هم اهل بيتي داشته است؟!


حالا مي فهمي كه چرا امام حسين (ع) بايد شهيد مي شد و خانواده اش را چرا با خود به كربلا آورد! آري امام حسين براي نجات دين خدا و جلوگيري از تحريف دين خدا كشته شد!

وظيفه ما هم امروز اين است كه نگذاريم دين خدا را تحريف كنند. وهابيت و بهاييت را اين انگليس خبيث براي همين بوجود آورد! براي تحريف اسلام! وهابيت هم جرياني انحرافي در اسلام است! علامه اميني مي گويد چهل سال از عمر من را اينها گرفتند. من در اين چهل سال با الغدير فقط توانستم علي (ع) را از اين مهجوريت نجات بدهم و ثابت كنم كه علي (ع) مسلمان بوده است! فقط كافي ست نگاهي به فهرست كتاب تلخيص شده الغدير بيندازيد و ببينيد كه چه بر سر شيعه آورده است اين فرقه منحرف وهابيت!

آري امروز هم با گريه بر حسين (ع) و شناخت راه او مي توان دين خدا را از تحريفات نجات داد!

راستي يكي از اساتيد مي گفت:" آنكه با دست علي (ع) بيعت نكند با پاي حجاج خونخوار بيعت مي كند! "

و چه زيبا شعاري ست اين شعور: " لبيك يا خامنه اي ، لبيك يا حسين است! "

لبيك يا خامنه اي لبيك يا حسين است...


برچسب‌ها: يا حسين, كربلا, امام خامنه اي, ولايت

ارسال توسط ابوالفضل
 
تاريخ : سه شنبه 10 آبان1390

وارد سالن مطالعه كتابخانه دانشگاه شدم. از مسئول كتابخانه آدرس كتابي كه مي خواستم رو پرسيدم و رفتم سراغ قفسه مربوطه. يه لحظه نگاهم منحرف شد به دو تا دوست كه با هم گرم صحبت بودن! البته از جنس مخالف! به گمونم دختره بود كتابي داد به دوستش! و گفت اين شماره منه هر وقت دلت گرفت بهم زنگ بزن. پسره گفت مگه تو پزشكي كه دلدرد منو خوب كني!؟ ( اينو من گفتم نه پسره! البته تو دلم!) خوب پسره هم سري به نشانه شرم پايين انداخت گفت چشم و دختره هم با لبخندي كه بيشتر شبيه به پوزخند بود راهش رو كشيد و رفت . من هم رفتم سراغ كتابي كه مي خواستم. با خودم گفتم دنيا رو نيگاه كن برعكس شده! يه دوره زمونه اي بود مجنون در پي ليلي مي دويد و اما حالا!.... بگذيرم هدفم چيز ديگر ست از اين داستان كه البته راستان نبود! (شايد هم مصداقش را زياد ببيني!)...

مي بينين رفقا دشمن نتونست تو جنگ با اسلحه و ادوات جنگي حريفمون بشه اما تو اين جنگ فرهنگي داره كم كم ضربه ميزنه به ما! وحشيانه و ناجوانمردانه  كه البته صفتشان است دارند به ارزشهامون مثل حيا و حجاب شبيخون ميزنن! يه زموني اگه يه دختر مي خواست آرايش كنه خونوادش بهش ميگفتن حيا كن دختر اين كارا مال كسيه كه شوهر كرده! مي دوني چرا اين حرف ها رو ميزدن؟! آخه اون قديم، دانشگاه و كلاس درس اين جور پدر مادرا مسجد و منبر امام حسين بود. آنها خوب درك كرده اند سخن  امام صادق رو كه ميگه : "كسي كه حيا ندارد ، ايمان ندارد" و ايضاً سخن حضرت امير را كه "حيا را ميوه درخت ايمان مي داند". اما امروز چه شده است بعضي پدر و مخصوصا مادران را كه به دختر جوانشان مي گويند يه كم سرخاب سفيد آب كن مادر! وگرنه روي دستمان مي ماني ها! آيا اينها سخنان يك مادر است يا بلغور كردن حرف هاي مهواره اي ها! امروز چه شده است كه پسري در شب دامادي اش خطاب به دوستانش مي گويد: نظرتون در مورد همسرم چيه؟! خوشگله؟! اينها نشان غيرت يك مرد است؟!...

در مقام نهي از منكر به بعضي از آنها مي گويي : " در خيابان چهره آرايش مكن / از جوانان سلب آسايش مكن/زلف خود از روسري بيرون مكن / در مسير چشم ها افسون مريز / ياد كن از آتش روز معاد / طره گيسو منه در دست باد / خواهرم ديگر تو كودك نيستي / فاش تر گويم ، عروسك نيستي! / خواهرم ، اي دختر ايران زمين / يك نظر عكس شهيدان را ببين / خواهر من اين لباس تنگ چيست؟! / پوشش چسبان رنگارنگ چيست؟! / خواهرم اينقدر طنازي مكن / با اصول شرع لجبازي مكن! / در امور خويش سرگردان مشو / نو عروس چشم نامردان مشو! "

در جواب مي گويند شما مردان چشم خود را ببنيديد! خدا زيباست و زيبايي را دوست دارد! شما حيا كنيد و نگاه نكنين! مي گويم تا به حال اين حديث به گوشتان خورده است كه حضرت محمد مي فرمايد : " حيا ده جزء دارد ، نه جزء آن در زنان است و يك جزء آن در مردان." و يا خوانده اي وصيت شهيد را كه ميگويد: "رنگ مشكي چادر تو كوبنده تر از سرخي خون من است! "

خواهرم اندكي انديشه كن و ببين چه نقشه ي شومي برايت كشيده اند اين شيطان صفتان! مي خواهي اهداف اين ابليسان را بفهمي بيا با هم بخوانيم سخنان حضرت ماه را البته با تأمل!

" ما از دنيا طلبكاريم.  دنيا كه عرض مي كنم ، يعني دنياي غرب. ما هستيم و به دنيا خطاب ميكنيم و ميگوييم ‌: شما به بشريت عموما و خصوصا به زن خيانت كرده ايد! با كشيدن زن و مرد به وادي ابتلائات جنسي و دامن زدن به آتش زياده روي هاي جنسي بي قانون و بي نظم در جامعه و با آوردن زن به شكل متبرج به وسط ميدان. معلوم است كه زن، آن بخش زيباي آفرينش بشر است!. اين بخش زيبا به طور طبيعي با اندكي در پرده بودن همراه است!. اين خاصيت اين بخش زيبا  و لطيف وجود انساني است. اين پرده را دريدن، و آنچه را كه بايد با نظم و قانون پيگيري شود، آن نياز غريزي انساني ، چه در زن و چه در مرد، بي قانون و بي نظم در جامعه رواج دادن، بزرگترين خيانتي است كه در درجه اول به زن و در درجه بعد به همه بشريت شده است... آن طور جنس زن را ، يعني همان بخش زيبا و لطيف و مستور و در پرده وجود بشر را ، براي شغل، براي تبليغات، براي كار ، استفاده از زيبايي هاي او ، لبخند او و چهره اش براي به دست آورن پول اين ها را غرب كرده است."

خدا زيباست و زيبايي را دوست دارد!...

حالا قضاوت با توست؟! فقط مي گويم كه در خانه اگر كس هست يك حرف بس است! هر چند كه  زياد نوشتند و به گمانم باز هم بايد بنويسند و بنويسيم در اين مقوله!

والسلام...


برچسب‌ها: حجاب

ارسال توسط ابوالفضل
 
تاريخ : شنبه 30 مهر1390

يك:

صداي زنگ تلفن......

مادربزرگ ارسطو : ارسطو جان پشتيبانت!

مادربزرگ سقراط : پشتيبان ديگه چيه؟!

مادربزرگ ارسطو : پشتيبان، كاراي درسي ارسطو رو انجام ميده!

مادربزرگ سقراط : حالا چه فايده اي داره اين پشتيبان ؟!

مادربزرگ ارسطو: از وقتي ارسطو رو تو كانون فلاسفه ثبت نام كردم ، درس خون تر شده!

مادربزرگ سقراط : به حق چيزاي نديده! من كه سقراطم كانون نرفته سقراط شد ، حالا ببينيم ارسطو شوما چه گلي به سرتون ميزنه! نكنه يه وقت به جاي ارسطو ، افلاطون بشه؟!

مادربزرگ ارسطو : نه بابا پشتيبانش گفته خيالتون راحت شوما ارسطو رو ثبت نام كنين ما قول ميديم پرستو تحويلش بديم ، اونم از نوع مهاجرش!

......................................................

دو:

مصاحبه با ارشميدس نفر اول كنكور رياضي !

- سلام چه طور شد شوما تو كنكور رياضي اول شدين؟!

- سلام ، مطالعه كتاب هاي خاتون نقش مهمي در موفقيت من داشت!

- شوما عضو كانون خاتون هم بودين؟!

- بله من از پيش دبستاني به همراه ناصرالدين شاه عضو كانون خاتون بوديم!

- ممنون از اينكه با ما هم صحبت شدين ، در پايان اگر توصيه اي براي رفقا دارين ، بفرمايين!

- نه فقط بدونين كه تنها راه براي رسيدن به سطح علمي ما مطالعه كتاب هاي خاتونه!

- ممنون ، خداحافظ!

......................................................

سه:

سخنان كوروش بزرگ در همايش سربازان اِسيسم!

من كوروش بزرگ هستم . در سال اول من تنها رتبه يك اين موسسه بودم ، من رتبه يك منشور نويسي شدم!

در سال دوم الف . خ هم به جمع ما اضافه شد . اون تو رتبه اختلاس با اخلاص رتبه يك رو آورد!

در سال سوم خاوري هم به ما اضافه شد!. اون تو رشته مديريت بحران رتبه يك شد!

حالا ما سه تا رتبه يك تو موسسه اِسيسم هستيم.

در پايان به شهرام جزايري و رفقا هم براي اينكه رتبه يك بشن توصيه ميكنم تو اين موسسه ثبت نام كنن!

......................................................

چهار:

گفتگوي م .ه با بي بي جيغ!

من آقاي م . ه دانشجوي دكتراي دانشگاه آكسفورد از لندن و رتبه يك كنكور مافوق سراسري هستم ! مطالعه كتاب هاي زرد شيخ بي سواد و شركاء و همچنين تماشاي سي دي هاي خاكستري " جورج شورش! " نقش مهمي در موفقيت من داشتند! به همين خاطر به آبجي كوچيكه هم توصيه كردم ازشون استفاده كنه! اما ف . ه علاقه زيادي به خوندن كتاب سبز بهترين روش هاي خريد لباس و ساندويچ دارن! خوب اجباري كه نيست ولي به همه شوما پيشنهاد ميكنم كتاباي زرد رو فراموش نكنين!

پایان پیام ها!



ارسال توسط ابوالفضل
 
تاريخ : یکشنبه 24 مهر1390

مي خواستم بنويسم. مانده بودم از چه بنويسم كه ديدم اين جعبه جادويي دارد از گينس و ركورد جديدش مي گويد ، گفتم بد موضوعي براي نوشتن نيست!. راستي اصلا براي چه انگليسي ها نوشتند و مي نويسند اين كتاب را؟! هدف شان چيست از كتاب ركورد هاي گينس؟!

گينس...

يكي را مي بيني از حيووان بدتر ميشود و آنقدر ميخورد و بالا مي آورد به سبك قرون وسطايي ها تا نامش در ركورد گينش ثبت شود. آن ديگري با نخوردن! ديگري با نخوابيدن! يكي با بلندترين سبيل ! يكي ديگر با بلندترين ناخن! آن يكي با درازترين زبان! خودمونيم عجب ركود هايي هستند!.... حتما هم بايد مايكل جكسون رقاص و ليدي گاگا دو جنس گرا و البته يكي از صد شخصيت (تأثير گذار!) جهان نامشان در اين كتاب باشد! گاه گاهي هم براي خالي نبودن عريضه اسم ورزشكاران رو ميذارن تو اين كتاب!  تا حالا از خودت پرسيدي چرا نبايد اسم اولين استفاده كننده از بمب اتم تو اين كتاب نوشته بشه! چرا نبايد 22 روز جنايت جنگي غزه ، تو اين كتاب ثبت بشه!؟ چرا نبايد اسم منفورترين و محبوب ترين كشور دنيا در اين كتاب ثبت بشه؟! چرا نبايد محبوب ترين فرد دنيا كه ديگران امامش مي خوانند و ما " آقآ " ، در دنيا مطرح بشه؟! هدفشان چيست از اين همه بايكوت؟! بگذريم از گينس غربي ها!...

انقلاب  ملت ايران عليه شاه و استكبار جهاني، 98 درصد راي به جمهوري اسلامي ( نه يك كلمه كم ، نه يك كلمه زياد!)، هشت سال دفاع  جانانه و البته مقدس در برابر ابرقدرت هاي دنيا ، وصيت نامه شهيد ذوالفقاري كوچكترين شهيد جنگ 8 ساله و ديگر شهدا، ... ، حماسه 9 دي ، اينها ركورد ماست؟!

شهيد محمد حسين ذوالفقاري...

استقبال بي نظير كرمانشاهي ها از امامشان را هم به اين ركوردها اضافه كن! ديدي چه زيبا به تصوير كشيدند اين شعر را : "هر زمان شور خميني به سر افتد ما را / دور سيد علي خامنه اي ميگرديم!" الحق كه ، گل كاشتند مردم كرمانشاه!

امام خامنه اي ( حفظه الله )...

 مي بيني اينها ركورد هاي ملت ماست! ركوردهاي ما البته در كتاب مهدي فاطمه ثبت مي شود و انشاالله به زودي از آن رونمايي خواهد شد!...

اللهم عجل لوليك الفرج...

" به اميد ظهور مولا و سرورمان كه صد البته نزديك است " ، " انهم يرونه بعيدا و نراه قريبا "...


برچسب‌ها: گينس

ارسال توسط ابوالفضل
 
تاريخ : جمعه 22 مهر1390

پسر بچه اي اخلاق خوبي نداشت و زود عصباني ميشد . روزي پدرش جعبه اي ميخ به او داد و به او گفت هربار كه عصباني شدي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي!

روزهاي اول تعداد زيادي ميخ به ديوار كوفت اما به تدريج ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كم و كم تر شد تا جايي كه ديگر ميخي به ديوار نكوبيد، در واقع توانسته بود بر خشمش تسلط پيدا كند.

پسر به پدر گفت كه ديگر عصبي نمي شود. پدر هم در جوابش گفت حالا سعي كن تا ميخ ها را از ديوار بيرون بياوري!

پسر يكي يكي ميخ ها را از ديوار بيرون كشيد و به پدر نشان داد. پدر با ديدن ميخ ها دست پسر بچه اش را گرفت و به كنار ديوار برد و به او گفت: تو كار خوبي انجام دادي  و توانستي بر خشم خود مسلط شوي ، اما يه نگاهي به سوراخ هاي ديوار بينداز! ديگر مثل گذشته نيست!

سخن گفتن ما هم در حال خشم ، اثرش به مانند همين ميخ هاست!

زخم زبان از آن زخم هايي ست كه حتي با گذاشتن عسل بر رويش، حالا حالاها كار دارد تا التيام يابد!...(هر چند كه در حال آرامش هم بكار ميبريمش!)



ارسال توسط ابوالفضل
 
تاريخ : پنجشنبه 14 مهر1390

رهبــــــــر فقط سید علی

نوشته هايي رو كه ميخونين ، بر گرفته از كتاب سلام بر ابراهيم هست كه زندگي نامه و خاطرات اين شهيد بزرگوار رو به رشته تحرير درآورده که من چندتاشونو براتون رو وب گذاشتم...

ابراهیم هادی در اول اردیبهشت سال 1336 در محله شهید سعیدی حوالی میدان خراسان دیده به جهان گشود.در نوجوانی بود که طعم تلخ یتیمی را چشید..او همزمان با تحصیل به کار در بازار تهران مشغول شدو پس از انقلاب در سازمان تربیت بدنی و بعد از آن به آموزش و پرورش منتقل شد و به کار معلمی پرداخت.

اهل ورزش بود. با ورزش پهلوانی یعنی ورزش باستانی شروع کرد.در والیبال و کشتی بی نظیر بود. در هیچ میدانی پا پس نکشید و مردانه ایستاد.

در والفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچه های گردان کمیل و حنظله در کانالهای فکه مقاومت کردند اما تسلیم نشدند.

سر انجام در 22 بهمن سال 61 بعد از فرستادن بچه های باقی مانده به عقب، تنهای تنها با خدای خود همراه شد و دیگر کسی او را ندید.

او همیشه از خدا میخواست گمنام بماند. چرا که گمنامی صفت یاران خداست. خدا هم دعایش را مستجاب کرد. ابرهیم سالهاست که گمنام و غریب در فکه مانده تا خورشیدی باشد برای راهیان نور.

شهید ابرهیم هــــادی

يادمون باشه هر چي داريم از اين لاله هاي پر پر شده داريم! خدا كنه بتونيم خصلت هاي اين شهدا رو به دست بياريم.

خاطراتی رو که میخونین جمعی از دوستان این شهید عزیز نقل کرده اند.

بارون شديدي تو تهران باريده بود و خيابان 17 شهريور رو آب گرفته بود...چند تا پير مرد ميخواستن به اون طرف خيابون برن ومونده بودن چي كار كنن؟!همون موقع ابراهيم از راه رسيد و پاچه هاي شلوارشو بالا زد و با كول كردن پيرمردا اونا رو به اون طرف خيابون برد.

ابراهيم از اين كارا زياد ميكرد و هدفي هم جز شكستن نفسش نداشت، مخصوصا زمانيكه خيلي بين بچه ها مطرح بود.

*****************

همراه ابراهيم راه مي رفتيم. عصر يك روز تابستون بود. رسيديم جلوي يك كوچه كه بچه ها مشغول فوتبال بازي كردن بودن.

به محض عبور ما پسر بچه اي مستقيم توپ رو شوت كرد و توپ مستقيم به صورت ابراهيم خورد.جوريكه ابراهيم لحظه اي رو زمين نشست. صورتش سرخ سرخ شده بود.

خيلي عصباني شده بودم. به بچه ها نگاه كردم.همشون داشتن فرار ميكردن تا از ما كتك نخورن. ابراهيم همونطور كه نشسته بود دست كرد توي ساكش و يك پلاستيك كه مقداري گردو توش بود رو درآورد و داد زد: بچه ها كجا رفتين! بياين گردوها رو بردارين. بعد هم پلاستيك گردو رو گذاشت كنار دروازه و راه افتاد.

توي راه بهش گفتم داش ابرام اين چه كاري بود ديگه؟!

گفت: بنده هاي خدا ترسيده بودن. از قصد كه نزدن. بعدش هم به حرفاي قبليمون برگشت و بحث رو عوض كرد. ولي من ميدونستم كه آدماي بزرگ تو زندگيشون اينجوري عمل ميكنن.

*****************

يه خاطره جالب ديگه هم هست كه ميتونين تو ادامه مطلب بخونين...

 


برچسب‌ها: شهيد ابراهيم هادي

ادامه مطلب...
ارسال توسط ابوالفضل
تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به "اشــك قلــــــــــــــــــم" مي باشد.

ابزار رایگان وبلاگ